العلامة المجلسي

238

حياة القلوب ( فارسي )

عباس گفت : چرا چنين مىكنى اى فرزند برادر ؟ گفت : اى عم ! مىخواهم در اينجا نخلستانى به بار آورم . عباس گفت كه : كي ميوه خواهند آورد ؟ فرمود كه : در همين ساعت خواهى ديد آيات بزرگ پروردگار مرا . پس چون اندك راهى از آن وادى دور شدند حضرت فرمود : اى عم ! برگرد ونخلها را ببين واز براي ما خرما بچين . چون برگشت ديد كه نخلها سر بسوى آسمان كشيده وخوشه‌هاى رطب وخرما آويخته است ، پس يك شتر از آن خرما بار كرد وبه خدمت آن حضرت آورد تا همهء أهل قافله خوردند وشكر الهى وثناى حضرت رسالت پناهى گفتند وأبو جهل مىگفت : اى قوم ! مخوريد از آنچه اين جادوگر به عمل مىآورد . پس رفتند تا به گردنگاه ايله رسيدند ودر آنجا ديرى بود كه راهب بسيار در آن دير بودند ودر ميان ايشان راهبى بود كه از همه داناتر بود كه أو را فيلق بن يونان بن عبد الصليب مىگفتند وكنيت أو أبى خبير بود وأو صفات آن حضرت را از جميع كتب خوانده بود وهرگاه كه تلاوت إنجيل مىنمود وبه صفات پيغمبر آخر الزمان مىرسيد مىگريست ومىگفت : اى فرزندان من ! كي باشد كه مرا خبر دهيد به آمدن بشير ونذير كه مبعوث گردد از تهامه ومتوجّ به تاج الكرامة وسايه افكند بر أو غمامه وشفاعت كند عاصيان را يوم القيامة ، پس رهبانان به أو مىگفتند كه : خود را از گريه هلاك كردى مگر نزديك است زمان أو ؟ أو مىگفت : بلى واللّه مىبايد كه ظاهر شده باشد در بيت اللّه الحرام ودين أو نزد خدا اسلام است كه مرا بشارت خواهند داد كه أو از زمين حجاز به اين سرزمين رسيده وابر بر أو سايه افكنده است ؛ ومكرر ياد آن حضرت مىكرد ومىگريست تا آنكه ديده‌اش ضعيف شد . روزى رهبانان از آن دير بسوى راه نظر مىكردند ناگاه ديدند كه قافله‌اى از دامان صحرا طالع گرديد ودر پيش قافله خورشيدى ديدند كه در زير ابر مىخرامد ونور نبوّت از جبين أو به مرتبه‌اى ساطع است كه ديده را مىربايد پس فرياد برآوردند كه : اى پدر